|
گلایه!!
Mon 16 Nov 2009 سی هزار سال بیشتر میگذرد از کلام چشم دوخته ی لبانت چرا هیچ با من نمیگویی .....به سکوت و فریاد باز هم بخوان و فقط بگو و پایان بده سکوت را با من و با کلامتم دیگر شکنجه ی ماندنم عذاب تن موجودیت وجود عنصر زمان را میدهد بمان و با من باش ترس من از همین ماندن است ....از همان ماندن مانده ی خیال سرد تنهایی
...!دیگر اینجا نیستم شاید البته ....به دنبال سکوتم باش که زود زمین میخورم
به یاد او که نوشت!!
Wed 4 Nov 2009 دیر زمانیست از این دیار بیرون رانده شده ام به جرم تولدی صادقانه به جرف فراموشی نسلی در آینده موازات خط به خط زمین هم کفایت حال مرا نکرد این طفل تازه متولد شده حسرت زده ی ارزو هایش شد Date: Mon 6 Apr 2009
پ.ن:خیلی بده دفترچه خاطراتت تموم بشه...
بزای عاشقانه ها!
Wed 28 Oct 2009 نگاه بر وجود تن مرا عذاب میدهد بر اینکه زنده ام هنوز مرا خطاب میدهد که درد غیبت فصول مرا حیات میدهد حیات سبز با خدا مرا نجات میدهد تو در وجود من هنوز مرا امید میدهی به این صدای بی نوا کمی غرور میدهی بیا و ساکن باش باز به پیش آسمان نرو به این اقامت در دلم بیا و راضی باش باز
روشنایی...!
Sat 24 Oct 2009 آن شب رنگ ستاره آمد از همان پنجره ها گویا اینجا بود بوی آن می آمد راستش بر چشمان ریختم قطره یاد ...باز هم در گذر ثانیه ها رفت و نماند خاطرش در اینجا کاش میدید مرا ، پشت دیوار سیاه در میان راه زاغ قصه ها !رفت و من مانده در اینجا با خدا
وهم بود یا خیال ...اسم آن بودش نبودش با خدا
شکار تنهاییها..
Sun 18 Oct 2009 نیست باز نیست باز نیست
امتداد میابد نیستها انتظار بیهوده است، ایستگاه مانده ام انقدر منتظر بودی و آمد وباز انتظار بازگشت اما امان میدهم دلم را که باز خواهد آمد و در انتظار فریاد، چه زیباست؟ این نامه ام برای تو بود ....اما ..تو را فقط خاطره است اینجا
من تو را میخواهم !
Sun 4 Oct 2009 من تورا میخواهم ... شب آرام و سیاه ماه عشق و شور من پیشم بیا تنگ تنگ است گرم گرم آغوش من من تو را دارم دگر ایمان من سر سپردن بر ستون این تنم باز هم بیدار کرد احساس غم من در اینجا خیالت خواب بود کاش میشد کمی هم راست بود
زندگی..!
Thu 17 Sep 2009 شب بود و سوغاتیش گروه سرودی از سرما ومن بودم و دیگر هیچ نبود ...تنها نبودم و کفشهایم زندان بان پاهایم شده بود سرد منجمد بودم و درگذر زمان عمل فکر را به افکار سپرده بودم ...صدا آمد و چرخیدم چشم به صدا سپردم دنبالش کردم و نیافتمش شاید در آسمان گم شده بود پس همانند سکوت قبلی ..در به در درمان وجودم دست بر گوش محکم دویدم کجا میرفتم کجا باید بروم کجا ؟!........ نیافتم !پس چشمهایم را بستم وهمانند حرف در واژه !سکوت را در کلام از دست دادم
جوانی کجایی که یادت به خیر!
تو در منی..!
Mon 7 Sep 2009 سر به بالا میکنمو درمنی اشک میبارمو رعد میزنم در منی غم میدهمو دل میبرم از منی سربه هوا و آرام درمنی درمنی و نیست هیچ غمی دلتنگتم که همیشه درمنی
زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم عشق را دوست دارم !ولی از زنها میترسم ح.پ
ریاضیات من!
Thu 3 Sep 2009 هندسه ی وجود بر کسر ها و اعشار مرا هم صورت کسری کرده که مخرجش ناپیداست معادله ی تمامآ مجهول .. ادامه اش شاید فقط سیاه کردن است اما جوابش چیست ؟؟ مرگ یا حل؟
سازش میکنم ...!
Mon 31 Aug 2009 باز تکیه بر جاده مرا محرک میکند و من باز هم در همهمه ی خود میخوانم سکوت بر زبانم بند میاویزد و در تابهایش شعر میخواند من گمشده ام و اشتباه یافتم ......عذر میخواهم دلم ! که اینگونه تو را باختم
اگه خبر ندادم چون فردا امتحان دارم ببخشید همگی
|
|